top of page
All Posts


سکوت وبغض و بیداد
میانِ این سکوت وبغض و بیداد میان این سیاهِ شب چه غمگینم، چه بی تابم سرِ خشم و تنِ داغ و دلِ حسرت بسقف آسمانِ تیره میسابم ومن از هر شهابِ کوچکی کز انفجارِ یک ستاره رخ بر افروزد پیام تازه ای در تُندرِ نورش پیام رخصت خورشید می یابم سفیرتیر آرش میرسد ازقلهٌ البرز تا جیهون وتا زابل پیام زندگی این بار در راه است به دستش نوش دارویی و قبل از مرگِ سهرابم چه زیباست آن دمی که زهره از شبگاهِ این چادر برون آی
Feb 271 min read


معیاد سربداران در مقدم بهاران
ای سربدار سردار آن عزم آهنینت فریاد واپسینت از دشت سرخ شیران تا ماورای ایمان روح مرا خبر کرد. ای سربدار سردار ای ناوی بهاران شوریده بر زمستان همچون سیاوشی که در فتنه و سیاهی از شعله ها گذر کرد ای آشنا نگاهت از تیرک سیاهی رو سوی روشنایی در جستجوی راهی خورشید را فراخواند شب را پر از شرر کرد سردار
Feb 271 min read


کلبه بی روح زمان
راستی گر که پرستو بسفر پر نکشید سفر و ر فتن و تغییر چه معنا میداشت گر بهاران ندهد بانگ امیدی به خزان باغبان با چه امیدی گل و ریحان میکاشت دل بلبل به جمال گل اگر شور نداشت سر پروانه اگر وسوسه نور نداشت شهد گل گر هوسی در دل زنبور نداشت مستی ماعبثی بود و دل آزرده بدیم باده گر خاطره از گریه انگور نداشت راستی گر که گلی چهره به باغی نفزود گر که شمعی تن خود طعمه آتش ننمود یا قناری به تمنای خود از گل نسرود یا که شمع از سر پروانه حواسش نربود یا که آهوی خرامان به چمن ره نگشود اب
Feb 271 min read
bottom of page