top of page
All Posts


بتو می اندیشم
من بهر خواب شبانه به حدیث هر راز... و به بیداری هر صبح قشنگ، هر آغاز... به تو می اندیشم من به بیتابی بلبل به شکوفایی گل و به خرسندی هر عشق، به اسرارنیاز... بتو می اندیشم من به کوتاهی هر لحظه وصل وبه حسرت ز سفرهای دراز... من به زیبایی هر نیلوفر و به رعنایی هر نرگس ناز... بتو می اندیشم من به اندوه قناری که اسیر قفس ست و به احساس عقاب از پرواز من به ناقوس کلیسای محل وبهر رقص و نشاط، هر آواز بتو می اندیشم فاتح شهر حدیث پریا قلب ما فرش رهت،ره بگشا چشم راه تو و آزادی این خان
May 121 min read


تو می دانی؟؟؟
تو می دانی؟؟؟ غرور وحشی امواج بی پروا و میدانی شکست موج عصیانگر پس از بوسیدن گلسنگهای صخرهُ ساحل پس از آرامش طوفان؟؟ تومی دانی که اندر حلقه های شور اشک غم به گردشگاه چشمان دل و جانم و در بُهت معمای پر از ابهام این هستی چه میچرخد!!!؟؟ م.ر
May 121 min read


نمیدانم نمی بینم نمی فهمم
تو میدانی؟ در این جنگل، در این راه پر از ابهام و بی پایان برای رفتن و فهمیدن و دیدن چه درد نا به هنجاری بجان ماند ززخم هرمغیلانی که از هستی نشان دارد؟؟ و من کور و کر و ساکت ومن همچون پلنگ زخمی این جنگل مرموز بدور خویش می چرخم نمی دانم نمی بینم نمی فهمم م.ر
May 121 min read
bottom of page